تبليغاتX
سیاوش اوستا حسن عباسی رئیس انستیتو لپ
همه مأمور رژيم هستند حتى كارتر و اوباما!!!

 
در زمان پادشاهى آريامهر طنزى متداول شده بود كه مى گفتند طرف از جهان رفته بود و شب اول نكير و منكر آمده بودند و از مرده مى پرسيدند خداى تو كيست؟ مى گفت: آريامهر، دين تو چيست؟ مى گفت آريامهر، پيامبر تو كيست؟ پاسخ مى داد آريامهر، نكير و منكر كلافه شده بودند و برمى گردند به آسمان نزد خداوند و مى گويند خدايا كسى آمده كه با همه فرق دارد هر چه مى پرسيم جواب مى دهد «آريامهر».
خود خدا در قبر آن مرده حاضر مى شود و از او مى پرسد: خداى تو كيست؟ پاسخ مى دهد: خوب مسلم است تو هستى پروردگار بزرگ جهان. دين و پيامبر تو چيست و كيست؟ و او پاسخ مى دهد همانى كه تو فرستاده اى! خداوند مى پرسد پس چرا اين مأموران ما را اذيت كردى و همه را «آريامهر» پاسخ دادى؟!
مرده مى گويد خداوندبزرگ ترسيدم كه اين دو ساواكى باشند و اگر جز آريامهر جواب دهم مرا عذاب دهند!
حالا هم از روزى كه خمينى به ملت ۳۵ ميليونى ايران گفت شما همه بايد مأمور اطلاعات و امنيت باشيد، خود رژيم پس از آن همه قتل و كشتارها همه را بخواهى نخواهى به گونه اى در جهان وانمود كرده است كه اطلاعاتى و مأمور جمهورى اسلامى هستند.
اين مسئله براى هيچ شخص و گروهى هم استثناء ندارد هر چند ۹۹ درصد اين ادعاها كذب و نادرست بوده است اما از همان فرداى انقلاب و آغاز اعدام ها اين مسئله مطرح شد كه در پى همكارى برخى از شخصيت هاى بالاى وابسته به گروه هاى مقتدر سياسى اين ادعا كه فلانى با جمهورى اسلامى است را تشديد كرده و اين تفكر را تقويت كردند.
رهبران بزرگ حزب توده بسان بسيارى از شخصيت هاى تاريخى و سياسى چون طاهر احمدزاده، پدر و مادر مسعود رجوى و... را به جلو دوربين ها آورده و همگى رژيم اسلامى را ستودند.
بعد هم از همان روز تا به امروز براى كسانى كه از كشور خارج شده اند مرتب سند و حرف و اعلاميه منتشر مى كنند كه اينها با جمهورى اسلامى كار مى كنند و افتضاح اين شايعات تا بدانجا رسيده است كه حتى سعيد امامى مدعى مى شود كه در سازمان مجاهدين خلق هم نفوذ كرده اند و وزير اطلاعات سابق مى گويد كه در پستوى خانه هاى شهبانوى عزيز و شاهزاده رضا پهلوى هم نفوذ كرده اند حال از انسان هاى عادى و روشنفكران و مسئولان جريانات سياسى و رسانه اى كه بگذريم مى گويند كه برخى از رئيس جمهورها و وزراى به ويژه خارجى غرب نيز براى جمهورى اسلامى كار مى كنند كه در همين راستا كليپ هائى عليه ژاك شيراك و استراد و ديگران منتشر شده است و سخن آخر اين كه مى گويند آقاى باراك اوباما هم پيروزى خود را مرهون ملاهاى ايران است. يعنى جريان تبليغاتى جمهورى اسلامى حتى فراتر از آريامهرگويئ آن مرده شده است. زيرا آن فرد پس از مرگ آريامهر را همه جا مى ديد و اينها در هنگام حيات حال از شايعاتى كه براى كسانى كه همه تلاششان در ضديت با اسلام سياسى و اسلام محمدى بود و به دست همين رژيم كشته شدند مى گذريم زيرا كه امروز نيز هر جريان و رسانه اى كه پديد مى آيد اگر هوادار پادشاهى باشد يا دموكراسى و جمهورى و يا رقص و آوازى باشد و يا بزن و بكوبى خلاصه همه را مى گويند كه وابسته به ملاها مى باشد.
البته رندى ها و توطئه هاى پيدا و پنهان اين رژيم طى سه دهه گذشته انتشار اين شايعات را تقويت كرده است به گونه اى كه مثلاً هرگاه انتخاباتى در ايران در جريان است به ناگاه نيروهاى آزاديبخش مثل قارچ سر از زير خاك بيرون آورده و مدعى آزادى ايران مى شوند و همزمان ملت ايران كه چشم به راه چنين تحولى است خوشحال و خندان گشته و تعداد اندكى فاكس، تلفن و پيام به سوى اين رهبران روانه مى كنند كه رژيم اسلامى حاكم بر ايران هر بار نسبت به تماس هاى داخل به خارج بررسى و پژوهش مى كند، از ميان ۲۰ نفر يك نفر را كه نسبت به ديگران حساس تر ترجيح بدهد را بازداشت و شكنجه نموده تا زهرچشمى به ديگران نشان بدهد و خر مراد خود را چند روز ديگر بدواند و تاكنون هرگز ازتعداد و مشخصات اين بازداشت شدگان كسى خبرى و پيامى به مردم نداده است. يعنى برخى از رسانه ها تا جاى تحريك مردم پيش مى روند و آنگاه كه كسانى بازداشت مى شوند ديگر خبرى از آنها منتشر كه نمى شود بماند كه آنها را مأموران رژيم مى خوانند.
اين همه هرج و مرج در ميان رسانه ها و گروه هاى سياسى موجب شده است تا با عدم شناخت درست ما از محتواى اصلى رژيم به بقاى آن خواسته و يا ناخواسته كمك كنيم و تقويت شايعات مأمور بودن فلانى و فلانى تاكنون فقط و فقط به خود رژيم كمك كرده است و بس و افسانه اين جار و جنجال طى اين سى سال آنچنان غيرقابل تصور بوده است كه هنوز كه هنوز است جيمى كارتر و ژيسكاردستن و رونالد ريگان و.... را هم مأموران جمهورى اسلامى مى دانند.
ملاها هر شب مى خوانند و مى خندند و مى رقصند با داشتن چنين اپوزيسيون ها و مخالفان در خارج از كشور. www.awesta.net
+ نوشته شده توسط سیاوش اوستا دکتر حسن عباسی در و ساعت |

ماموران بی جیره و مواجب رژیم 

از کارتر تا اوباما همه با ملاها 

در صفحه سوم عصر امروز بخوانید

+ نوشته شده توسط سیاوش اوستا دکتر حسن عباسی در و ساعت |
اوباما براى نجات آمريكا رئيس جمهور مى شود

نیمروز سال بيستم - شماره ۱۰۰۴ - جمعه ۱۰ آبان ۱۳۸۷

در نیمروز چاپ لندن و عصر امروز چاپ لس آنجلس و تلویزیون پارس و تلویزیون مهر از دوماه پیش از انتخابات آمریکا سیاوش اوستا پیروزی باراک حسین اوباما را قعطی دانست


سازمان هاى اطلاعاتى كشورهاى متمدن جهان همواره در راه منافع ملى و توسعه سياسى اقتصادى كشور خود طرح و برنامه ريزى مى كنند و در همان راستا از كليه امكانات داخلى و خارجى خود بهره مى برند تا بتوانند اهداف خويش را تحقق بخشند.
جنگ ها و درگيرى هائى كه از آغاز قرن بيست و يكم در جهان درگرفت و آمريكا به عنوان رهبر جنگ ضد تروريستى نقش اول را در اين فيلم هاى وسترن و رامبوى واقعى به عهده داشت موجب سقوط اقتصاد اين كشور و زيان هاى ميليارد دلارى شد و حيثيت و وجه جهانى اين كشور مقتدر و متمدن جهان نيز به مخاطره افتاد.
انتخابات رياست جمهورى بهترين بهانه بود تا آمريكا از اين باتلاق جهانى خود را بيرون بكشد. از چند سال پيش هاليوود نقش بسيار مهمى را در جهت روياى آمريكائى به تصويه كشيد و چندين فيلم و سريال تلويزيونى در راستاى رياست جمهورى مهاجران مكزيكى يا زنان را ساخته و حتى در بخشى از اين سريال ها يك فرد سياه را به عنوان رئيس جمهور آمريكا جلو دوربين برد.
وقتى سخنرانى هاى امروز اوباما را تماشا مى كنيم دقيقاً آقاى «سانتوز» جلو چشم ما مى آيد و آن مهاجرى از مكزيك بود كه در يكى از همين فيلم ها نامزد رياست جمهورى بود و در راستاى روياى آمريكائى مردم اين سرزمين اميد مى داد و امروزه اگر آن فيلم ها و سريال ها را ببنيم خواهيم پنداشت كه «اوباما» دقيقاً حرف هاى همان سريال ها را در ميتينگ هاى خود مى زند زيرا در واقع سناريست آن فيلم كسى بود كه سخنرانى هاى كلينتون را مى نوشت.
امروز كه در پيروزى قطعى «اوباما» به عنوان رئيس جمهور آمريكا شكى باقى نمانده است درمى يابيم كه رئيس جمهور شدن وى هم خواست و اراده بخشى از مردم آمريكا و هم طرح كلى سازمان هاى امنيتى و آمريكا بود تا براى كسب پرسيژ جهانى و برطرف كردن اين همه تبليغات حسين باراك اوباما بهترين ناجى شخصيت تاريخى سرزمينى خواهد بود كه خود را رهبر نظم جهانى مى ناميد اما امروزه تبديل به دشمن اصلى كشورها و مردم جهان سوم شده است.
هر چند مردم از زيان هاى ميلياردها دلارى در سراسر جهان عذابى بزرگ در اقتصاد كوچك خانوادگى خود در سال هاى آتى خواهند داشت. اما دولت ها كه براى رفاه مردم خود با يك شاهى و دو شاهى خرج كردن ها هزار و يك مشكل دارند، ميلياردها دلار براى نجات بانك هاى خود و جهان سرمايه دارى و بورس بازى هاى دنيا از جيب مفلس مردم هزينه كردند. www.awesta.net

vidéo

صدها مقاله اثر سياوش اوستا بخش نخست


آرشيو صدها مقاله اثر سياوش اوستا بخش دوم

آرشيو صدها مقاله اثر سياوش اوستا بخش سوم

با کلیک اینجا تازه ترین برنامه های تلویزیونی سیاوش اوستا را ببینید

با کلیک اینجا دو هزار ساعت برنامه های رادیوئی سیاوش اوستا را بشنوید 

+ نوشته شده توسط سیاوش اوستا دکتر حسن عباسی در و ساعت |
مادربزرگى كه يك روز زود از جهان رفت!

امروز صبح سه شنبه چهارم نوامبر سال ۲۰۰۸ كه چند ساعت ديگر مردم آمريكا به پاى صندوق هاى رأى خواهند رفت راديوى خبرى فرانسه طى گزارشى كه با چند تن از شخصيت هاى چپ و راست اين كشور به گفتگو نشسته بود اعلام كرد كه هيچ سياستمدار فرانسوى را پيدا نكرده است كه موافق پيروزى مك كين باشد و اين راديوى خبرى با هر كس از مجلس يا سنا و دولت و شهردارى هاى شهرهاى مختلف كه مصاحبه مى كرد همه بر اين باور بودند كه پيروزى اوباما چهره جهان را نيز تغيير خواهد داد زيرا آمريكا در جهان و اداره آن نقش مهمى دارد... پس...!؟
در جمهورى اسلامى ملاها نيز اظهارنظرها بسيار بوده است اما آنها نيز جملگى از پيروزى اوباما خرسندند هر چند محمدعلى ابطحى ايميلى براى من و ديگران روان كرده بود كه به زبان عربى، انگليسى و پارسى نوشته بود كه در ايران بنيادگراها از مك كين حمايت روانى مى كنند و اصلاح طلبان از اوباما.
و من به او جواب دادم كه جمهورى اسلامى ملاها با هر سايز شكم و وبا با هر قد و قواره و فكرى بسان بيمارى وبا و ايدز مى مانند كه نزديك شدن به آنها و يا نزديكى آنها به ديگران بسيار خطرناك است، حالا خوب شد كه ابطحى اين اعلام حمايت رسمى را ۴۸ ساعت مانده به انتخابات گفت و نوشت زيرا اگر زودتر از اينها مى نوشت حربه خوبى به دست مك كين مى داد بر عليه حسين بركه يا باراك اوباما.
هر چند ديدار اوباما در هفته پيش از مادربزرگ و پدربزرگش نقش مثبتى در جذب بخشى از آراى سفيد پوستان داشت و ۲۴ ساعت مانده به ۴ نوامبر مرگ همان مادربزرگ هم بى تأثير در درصد كوچكى از آراء نخواهد بود!
اما طفلى اين مادربزرگى كه سال ها تلاشى كرد براى پرورش نيكو و مثبت حسين آقا و درست چند ساعت پيش از پيروزى از جهان رفت، جاى هزارويك افسوس را در دل اوباما خواهد گذاشت در فرداى پيروزى.
شايد هم ترس و دلهره اى بسان ديدن فيلم هاى آلفرد هيچكاك به او دست داده بود در رابطه با پيروزى و يا عدم پيروزى فرزندش كه به اوجازه ماندن و ديدن سورپرايز تاريخى را نداد.
گاهى از اوقات هر چند تو از پيروزى در كارى مطمئن هستى اما نيش ها و نقدها و هجوم هاى لفظى و ترورهاى شخصيتى آنچنان بر روحيه نازك و نرم و لطيف برخى تأثير مى گذارد كه درياى مهرها و آراء و پشتيبانى هاى مثبت نمى توانند دل شكسته را جوش بدهد.
خود من نيز اميدوارم كه هنگام نشر اين مقاله، باراك اوباما در انتخابات آمريكا پيروز شده باشد، چون من همچنان آرمانخواه مانده ام و كلاً از اين كه تهيدستان ديروز با افكار و انديشه هاى نو و انقلابى امروز قدرت را به دست بگيرند بهتر مى توانند به وظيفه انسانى خود عمل كنند نسبت به كسانى كه به زور دلار و نفت و صاحبان ثروت و مافياى جهانى يا محلى به قدرت مى رسند.
و البته كار كردن در جو جهانى موجود نيز كار سخت و دشوارى است كه كمتر كسى توانسته است پس از پيروزى همه آرمان هاى خود را پياده كنند اما حُسن گزينش و انتخاب در همين است كه آدمى بتواند بين ۲ تا و يا چند تا يكى را انتخاب كند آن هم با تفكر و تعقل و تدبير و انديشه خردگرا؟!

+ نوشته شده توسط سیاوش اوستا دکتر حسن عباسی در و ساعت |
بنياد جهانى نيمروز را پايه گذارى كنيم

در رابطه با هزارمين شماره انتشار نيمروز سخن هاى شادباش و پيام هاى دورانديشانه و مفيدى مطرح شد.
گمان من بر اين است كه هرگاه بنياد جهانى نيمروز به رياست پرويز اصفهانى تشكيل بشود خواهد توانست اين تلاش ديرينه خانواده بزرگ نيمروز را در تاريخ فرهنگى پارسى زبانان جاودان سازد.
اگر دو روز آخر هفته اى تمامى ياران اين سال هاى نيمروز در شهرى چون لندن و يا پاريس و فرانكفورت و يا هم استكهلم ديوتوبرى جمع شوند و با همت هاى عالى خويش هر يك نظرى بدهند و اساسنامه اى تدوين شود و نيز هر يك دست در جيب مبارك بكنند و مبالغى براى سرمايه نخستين بنياد فراهم آيد، نخستين گام هاى جاودان سازى نيمروز برداشته خواهد شد.
در ميان غربى ها اين عادات و رسوم متداول است و كلاً نشريات بسيارى را سراغ دارم كه از روزهاى نخستين با سرمايه هاى كم و زياد مردم شكل گرفته است كه امروزه ميليون ها دلار سرمايه و پشتوانه مالى آنها است.
و چنانكه گفته اند، قطره قطره جمع گردد وانگهى دريا شود. اين شعار دختر خانم ۱۰۰ ساله اى به نام امانوئل بود كه همين پريروز چشم از جهان فروبست، او هزاران خانه براى كارتن خواب ها ساخته بود و هزاران هزار فرزند كودك را باسواد كرده بود و شعار هميشگى اش همين بود كه يك قطره مى تواند كارساز باشد و يا همين آقاى حسين اوباما براى نخستين بار با تكيه به كمك هاى ده بيست دلارى مردم ميليون ها دلار هر ماه جمع آورى كرد.
از سوئى هموطنان توانمند و ثروتمند مى توانند دارائى هاى خود را وقف بنياد جهانى نيمروز كنند. كسانى كه سال ها چشم به راه نيمروز بوده اند تا آن را ورق بزنند، فردا كه از اين جهان بروند هيچ با خود نخواهند برد اما ثروتى را بر جاى خواهند گذاشت كه عادتاً بخش وسيعى از آن به صندوق ماليات هاى كشور ميزبان خواهد رفت و بخشى نيز به ورثه. البته اگر ورثه اى باشد. لذا تأمين و تقويت مالى بنياد جهانى نيمروز مى تواند اصلى ترين برنامه اين گردهمائى باشد.
من به نوبه خود آماده ام تا در پاريس سالنى به مدت دو روز بگيرم و پذيراى برگزارى اين نشست بزرگ جهانى در راستاى تشكيل بنياد باشم.

+ نوشته شده توسط سیاوش اوستا دکتر حسن عباسی در و ساعت |
«سياوش اوستا»


 
حافظ جان

003906.jpg
 

سيه كاران در ميخانه ها بستند حافظ جان
خم و مينا و جام باده بشكستند حافظ جان
خدا گويند و مى گيرند جان و مال مردم را
خدا داند كه بس ديوانه و پستند حافظ جان
خدا كى نان شب با شرط ايمان مى دهد كس را؟
چرا الله يون اين را ندانستند حافظ جان
ببين شب ها چه تاريك است زير پرچم الله
ببين مردم چه بدبخت و تهيدستند حافظ جان
همان اهريمن است الله و من در آن ندارم شك
گواهم ايزد و ايرانيان هستند حافظ جان
شايد كمتر كسى باور كند كه سراينده اين ابيات مهدى اخوان ثالث ميم اميد بوده است. شاعر و چكامه سرائى كه تا ديروز با ما و در كنار ما بود.
در طول تاريخ چنين بوده است كه يا كارهاى بزرگان را ما خودمان سانسور كرده ايم و يا اين كه آن را به گونه اى تفسير و تشريح كرده ايم تا آن خاصيت اصيل آن را خنثى كنيم.
مهدى اخوان ثالث كه چندى پيش از مرگ مهمان مادر پاريس بود خود از اين خودسانسورى ها و تشريح ها و تفسيرهاى كاذب اندوهگين و رنجور بود و حتى مى گفت كه من خودم هستم و وجود دارم اما سروده هاى مرا كه به وضوح بر همگان روشن است واژگونه تشريح مى كنند.
همين مسئله با كارهاى حافظ و دهها شاعر و انديشمند ديگر ما در طول تاريخ همراه بوده است.
همين هفته گذشته كه يادروز حافظ رند شيراز بود در همه جهان هر شيخ و ملا و لائيك و سكولار ولاادرى و بى دين و كافر و مؤمنى حافظ را گرامى داشتند اما كمتر كسى اشاره به سروده هاى پايان عمر وى كرد و كمتر كسى اين راز را فاش كرد كه حافظ در پس مرحله خودآگاهى و شناخت كامل تمامى آثار خود را سوزانده و تنها غزليات و ديگر سروده هايش را نگاه داشته است كه در اين سروده ها دين رسمى حاكم را رد و نفى مى كند و بهشت و جهنم و مواد جسمانى را نيز به سوئى مى نهد و رسماً از اوستائى بودن، مهرى بودن و زرتشتى بودن خود مى گويد و مُهر مى زند:
بيا ساقى آن آتش تابناك كه زردشت مى جويدش زير خاك
به من ده كه در كيش رندان مست....
ببينم در آن آينه هر چه هست
و يا آنجا كه مى گويد به باغ تازه كن آئين دين زرتشتى
گريز از هر چيزى نشان دهنده خطرناك و ترسناك بودن آن
چيزاست در رابطه با كتاب پيامبر اسلام مى گويد:
زاهدار رندى حافظ نكند فهم چه شد؟
ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خواند
و در نفى معاد جسمانى و وعده هاى بهشت و جور و نهر عسل و شير مى گويد:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوئى نفروشم....
قصر فردوس به پاداش عمل مى بخشند.... ما كه رنديم و گدا دير مغان ما را بس
در رابطه با عدم بدآفرينى در آئين اوستا و اين كه اهورامزدا آفريننده اهريمن نيست مى گويد:
نيكى پيرمغان بين كه چه با مستان كرد
هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
پيران مغان كه پيام آوران خرد و زرتشت هاى اوستاگراى تاريخ هستند در جاى جاى سروده هاى رند شيراز به چشم مى خورد و او نور اهورائى و خداوندگارى را در معابد اوستائى و خرابات مغان مى بيند و بس:
در خرابات مغان نور خدا مى بينم
اين عجب بين كه چه نورى ز كجا مى بينم.
www.awesta.net

+ نوشته شده توسط سیاوش اوستا دکتر حسن عباسی در و ساعت |

نمایشنامه افسانه افسانه ها

اثر سیاوش اوستا

در صحنه‌اي بسيار مجلل و پر زرق و برق پادشاه بر تختي نشسته است و وزير در كنار اوست.
شاه شوش ـ باز اين آدمك در شهر آشوب به پا كرده!؟ باز بانوان شهر و كودكان را گول زده!؟ اين چه دردي است كه او دارد!؟
وزير ـ قربان، درد عشق!
شاه شوش ـ چه عشقي؟
وزير مبهوت و متعجب
شاه شوش ـ نميداني سيدا در صيدا چه كرده!؟ آدمك همه شهر را به فساد خواهد كشاند، بهتر است تا او را از شوش به آنسوي آبها، به صحرا تبعيد كنيم.
آدمك را وارد صحنه نموده و شاه شوش به او ميگويد:
شاه شوش ـ همه مردم از تو شاكي‌اند با آنچه تو در شهر كرده‌اي تمدن چند هزار ساله ما را به خطر انداخته‌اي، ترا در صحرائي رها خواهيم كرد تا اگر توانستي زندگي كني وگرنه...
آدمك ـ قربان، من تك و تنها در صحرا چه كنم! لااقل دختركي ي ي ي، جوانكي ي ي ي را همراه من كنيد تا از تنهائي دق نكنم!
شاه شوش ـ با آنچه تو در شهر كرده‌اي چه كسي ميتواند با تو روزي را شب كند!
آدمك! قربان، پوپك! پوپك دختري زيباست كه هنوز مردي به خود نديده!
شاه شوش به وزير نگاهي كرده و از او ميپرسد:
شاه شوش ـ پوپك كيست؟
شاه شوش خطاب به آدمك. بسيار خوب پوپك را به تو ميسپاريم.
وزير (با نيسخند) ـ قربان بهتر است بفرمائيد كه او را به پوپك ميسپاريم.
شاه شوش ـ اما تو! آدمك، بايد به ما قول بدهي كه با اين دخترك چون كودكي رفتار كني و او را نيازاري!
وزير! قربان، مگر نفرموديد كه او به بزرگ و كوچك چه ميكند؟ پس در صحرائي دور چگونه ميتوان به او اعتماد كرد!
شاه شوش آرام در گوش وزير مي‌گويد:
ـ راست ميگوئي، بهتر است تا مردانگي را در او بكشيم!
وزير از پشت صحنه جامي آورده و با لبخند به آدمك ميدهد.
وزير ـ آخرين شراب را در شوش بنوش.
و آرام در گوش شاه ميگويد.
وزير ـ قربان اين شراب كار را تمام ميكند و او را بانوئي بي آزار ميسازد.
آدمك و پوپك پس از كمي سرگرداني در صحرا ديده ميشوند.
آدمك و پوپك نزديك ميشود اما ناگاه به خود ميآيد و پي‌ميبرد كه به او ميلي ندارد!
با خود ميگويد:
آدمك ـ مگر من آن آدمك بوالهوس شوش نيستم! چرا ميل من به زن مرده است! آن هم در برابر زيباروئي چون پوپك!؟
زمان ميگذرد و وپوپك كمي بزرگتر و آدمك كمي پيرتر ميشود، اينبار پوپك به آدمك نزديك ميشود اما آدم ميگريزد، و با خود ميگويد:
آدمك ـ رب شوش با من چه كرد كه توان مردي را از من گرفت!
پوپك به آدمك نزديك ميشود و با ناز و كرشمه به او ميگويد:
پوپك ـ من كه در اين صحراي خشك جز تو كسي ندارم چرا از من ميگريزي؟
آدمك پيداست كه در پس سختي براي توجيه عدم توانائي خود ميگردد:
آدمك ـ مگر نميداني، من به رب شوش وعده دادم كه با تو كاري نكنم نميتوانم خلف وعده كنم.
پوپك ناراحت و غمگين به گوشه‌اي ميخزد، كه ناگهان دست سياه و پرموئي را روي شانه خودش احساس ميكند، برميگردد به دست نگاه ميكند،‌يك آدم سياه بلند قد:
در ابتدا پوپك ميترسد اما پس از چند لحظه در آغوش او رفته و همخوابه ميشوند.
پوپك كه ميل بيشتري به آدمك دارد تا به آن سياهك، مشكل آدمك را برندي با سياه مطرح ميكند.
سياهك گياهي به پوپك داده و از او ميخواهد كه هر روز كمي از آن را آدمك بخورد و پس از يكسال مردانگي خود را باز خواهد يافت.
پس از يكسال آدمك درست ميشود اما پوپك از سياهك حامله است!
اولين فرزند پوپك دختري سياه و پس از چند ماه فرزند ديگرش (پسر) از آدمك سبزه بدنيا ميآيد.
آدمك كه پي‌ميبرد رب شوش او را چيزخور نموده بود تا مردانگي نداشته باشد شديداً عليه او عصباني ميشود و با فرياد ميگويد:
آدمك ـ حالا بايد فكري به حال بچه‌ها كنيم پس از دو فرزند اول بايد فرزندان ديگري بياوريم تا ما نسلي بسازيم و پدر اين رب شوش و شوشيان را درآوريم! روزگار خودش و ملتش را سياه ميكنم تاريخ و ماريخ و همه چيزش را دگرگون ميكنم كاري خواهم كرد تا همه افتخارات و تمدنش به حساب من و فرزندانم نوشته شود و در تاريخ، من گشايش و آغاز هر چيز باشم (به طنز و كنايه) خواهي ديد پدر سوخته چه بلائي سر خودت و تاريختو و ملتتو و همه چيزت در خواهم آورد...
پوپك دو فرزند ديگر (يكي دختر و يكي پسر) ميآورد.
آدمك رو بفرزنادنش (هر چهار نفر) ميگويد:
آدمك ـ برويد و يكجوري با هم خودتونرو تقسيم كنيد بايد تعداد ما زياد بشود!
 پسر سبزه به پدر ميگويد:
ـ بابا جون من اون عروسك سياهه را نميخواهم! سفيده مال من!
آدمك ـ سياه و سفيد نداره شما چهارتا هستيد و خودتون برين هر غلطي ميخواهيد بكنيد، من نسل ميخواهم! تا پدر شاه شوش را دربياورم.
(لحن آدمك كمدي و با ريتم و... ميباشد)
دو پسر آدمك كه يكي بيل و ديگري قيل نام دارد سر عروسك سياه و عروسك سفيد با هم دعواشان ميشود و قيل با سنگي به به سر بيل زده و او را ميكشد.
ـ حالا هم سياهه مال منه و هم سفيده! بهرحال يك تنوعي كه بايد توي زندگي باشد!
(لحن قيل كمدي... است)
نسل آدمك رو به افزايش است و مرتب از طرفي بچه‌ها و مردها و زنهائي توي صحنه ميآيند و از طرف ديگر خارج ميشوند. تقريباً صحنه يك حالت خيابان شلوغ و پر رفت و آمد را به خود ميگيرد.
هراز چندي دعوائي و سرقتي و متلكي و اين كه كسي بر زمين ميافتد به چشم ميخورد. مجموعاً اي تحركات سه دقيقه به طول ميانجامد و ناگهان وسط صحنه مردي با ريش سفيد ظاهر ميشود و به جز پيرمرد همه از صحنه خارج ميشوند.
ـ آخ بابابزرگ جون آدمك ! كجائي كه نسل تو ببيني؟ (لحن كمدي) بيا و تماشا كن! خر در خر كره در الاغ! بالا و پايين! رنگ و وارنگ از همه رنگ! شهر فرنگ.
من كه از دست اين نسل تو كلافه شدم اصلاً طاقت اينارو ندارم! بسكه به دعواهاي اينها رسيدگي كردم حالا كسي نيست كه به دعواهاي من با زنم رسيدگي كند! (لحن كمدي)
زني وارد صحنه ميشود و ريش پيرمرد را گرفته او را به طرف پشت صحنه ميكشاند.
ـ د... ياالله... تا كي ميخواي تو اين خراب شده بشيني و به دعواهاي اين وحشي‌ها رسيدگي كني! پاشو يك كمي هم بيا اينجا به من رسيدگي كن! مرتيكه اگر به وظايف شوهريت عمل نكني من از دست خودت به كي برم شكايت كنم! (لحن كمدي)
نوحك ـ خدا بخير كند! باز يكي ديگه به اين نسل قمر در عقرب بابابزرگ جونم آدمك اضافه خواهد شد.
رعد و برق و علائم يك طوفان... پيرمرد به روي صحنه آمده و فرياد ميزند:
ـ بلا ميآيد بلا ميآيد الان دنيا را آب ميبرد! بايد يك كشتي بسازيم و از هر موجودي جفتي در آن نگه داريم... بچه‌ها بلند شويد چوب و تخته و طناب بياوريد...
پس از چند دقيقه كه صداي باران و طوفان و رعد و برق بگوش ميرسد صحنه روشن ميشود و پيرمرد در گوشه‌اي از صحنه نيمه عريان افتاده، سه پسر وارد صحنه شده و يكي ميگويد:
ـ بابا رو نيگا كيند!
دو فرزند ديگر از آن طرف صحنه خارج ميشوند اما فرزند اولي بالاي سر پدر نشسته و دستي بر سر و روي او كشيده و با لحن زنانه ميگويد:
ـ بابا جون تو چي بودي و ما خبر نداشتيم، الهي قربون اون هيكل مردانه‌ات بشم! بابا سيل و طوفان ميآمد تا من وجود اين رو كشف ميكردم!
صحنه تاريك ميشود و پس از چند لحظه روشن! پسر از جا بلند شده و طناب شلوارش را ميبندد و به دو برادر ديگر با همان لحن خانم مابانه ميگويد:
ـ نميدونيد بابا چه لعبتي است! آه خداي من! تازه من به اوني كه ميخواستم رسيدم...
برادر ديگرش حرف او را قطع كرده و بسوي پدر ميدود پدر كه هنوز احساس چند لحظه پيش را دارد دست بگردن پسرش انداخته و در حالي كه پسر سرگرم پوشاندن پسر است، پدر ميگويد:
ـ عزير دلم كجا رفتي! بمون با من! بزن با من! مي كهنه! كه بنياد فلك را سقف بشكافيم و يك نسل نوئي اندر اندازيم! (لحن پيرمرد كمدي و مستانه است)
ـ مثل اين كه به تو هم بابا جون بد نگذشته! شايد تو هم كشف جديدي كردي!؟
صحنه خاموش و روشن ميشود و پيرمرد وسط صحنه نشسته پشت سر او همه فرزندانش ايستاده‌اند پسر كوچكتر كه با او بعله! پشت سر پدر قرار دارد و مرتب قميش ميايد و مثل يك اوستا سلموني با موها و ريش پدر بازي ميكند ديگران به او چپ‌چپ نگاه ميكنند و ديگراني هم هستند كه از كارهاي او خوششان ميآيد و گوئي چون او هستند، پيرمرد شروع به سخن گفتن ميكند:
نوحك ـ باباجون! آدمك نازنين كجائي كه اين نسلتو ببيني! ماشاء‌الله چه نسلي! داريم اينقدر ما زياد ميشيم كه از افراد شهر شوش هم جلو زديم! تازه كجاشو ديدي بابابزرگ جون ميخواهيم بريم براشون تاريخ بنويسيم درسشون بديم سواد يادشون بديم! خدا را چه ديدي! شايد آئين و مراسمشونو هم عوض كرديم و هم مرام خودمون كرديم! يا هم اسماي شاهان اونارو با اسماي خودمون عوض ميكنيم! اين از همه راحتتر و بهتر خواهد بود!
پيرمرد بلند ميشود و در همان حالتي كه كلمات آخر جمله خود را ميگويد دستي آنچناني به سر و گردن فرزند كوچكش ميكشد و دستي بر سر و روي دختر كوچكش و هر دو هم با ناز و افاده پاسخ او را ميدهند.
صحنه تاريك و روشن ميشود و حالت صحرا و اسلايد كوهي بر ديوار است!
از سمت راست صحنه جواني وارد ميشود و همزمان از سمت چپ دختري جوان به سوي جوان رفته.
ـ داش ابرام: ساري جون قربون اون قدت بشم فداي اون لبت بشم كشته اون چشات بشم درد منو كي دوا ميكني حاجت منو كي روا ميكني كشتي منو همشيره!
ساري: اه اهه... خاك بر سرت چرا نميري سر بخت عموزاده‌ها و دائي‌ها و خاله‌زاده‌ها و عمه‌زاده‌هايت! منكه خواهر توهستم...
داش ابرام: هميشه هم دم دستت هستم! (حالت لحن كمدي)
عموزاده كي باشه دائي‌زاده كي باشه عمه‌زاده كي باشه خاله‌زاده كي باشه! چراغي كه در خانه روا شد، الهي كوفت و زهرمار اونا ش ش شه!...
در همين حين با هم گلاويز و دستاويز و... همخوابه ميشوند پس از پايان كار.
ساري: داش ابرام جون چه كردي!؟‌ منو حالي به حالي كردي! عجب كار شيريني! چه قند نازنيني!؟ تو اينقدر باهنر بودي و نگفتي...
داش ابرام: كجاشو ديدي همشيره من! تازه اول كاره! بايد نسلي بسازيم كه دنيا رو بسازيم!
ـ برم قربون اون نسل و نسالت! فداي اون نگاه و زلفكانت!
در همين حين رقصي شروع ميشود همراه با كار گشت و دامداري و چند نفر ديگر نيز وارد صحنه ميشوند.
پس از چند لحظه موزيك قطع ميشود و داش ابرام با يك غريبه در حال سخن گفتن است.
داش ابرام ـ عجب! راست ميگي!؟‌هم گاو ميده هم شتر! هم پسته و هم آجيل! كنيزم ميده؟‌به‌به پس خيلي خوب ميشه! يك ساري ميدم كلي مال ميگيرم و جاش چند تا هم كنيز ميگيرم.
مرد غريبه ـ‌بعله! دختر و خواهر خوشگل داشتن تو اون مملكت كلي شانسه! تازه از جاهاي ديگر هم مردم دختراو خواهراشوند ميبرند و كلي مال و اموال گيرشون ميآيد!
داش ابرام: چطور؟ حالا من كه خواهر ندارم همين يكي هم كه بوده باهاش عروسي كردم! برام بگو بدونم كه با زن خوشگل چطوري ميشه كاري كرد؟!
ـ غريبه خيلي ساده است! شاهه زن خوشگل رو صاحب ميشه! و شوهر رو گردن ميزنه! چون اين يارو پادشاهه و كلي پر نسيپ دارده! اصلا به زن شوهردار تا شوهرش زنده است! كاري نداره! اگر هم كسي دختر و يا خواهر خوشگلي داشته باشه دختر خوشگل را ميگيره و كلي گاو و گوسپند و ميش و الاغ به صاحب دختر ميده!!!
داش ابرام ـ پس خوبه كه آدم خواهر و دختر داشته باشه!
ـ آره داش ابرام‌جون!
ابرام با خودش ميگويد:
ـ خاك بر سر من! من همش يك خواهر داشتم كه به زني گرفتم! اين زن هم كه براي ما هيچ بچه‌اي تا حالا نياورده كه دختر يا پسر باشه و تازه گاو و ميشم كه برامون نياورده و كلي هم خرج داره هم نق ميزنه و فرمون ميده!
در همين حين گويا فكري به ذهن داش ابرام ميرسد كه ناگهان خوشحال و خندان برميگردد و به سوي همسرش ميدود.
ـ ساري جون، ساري جون!
ـ ها! چيه،‌چه خبره!
ـ بار و بنديل را ببند ميخوايم بريم وكانس!
ـ چي وكانس! وكانس كجاست!
داش ابرام ـ اه... وكانس بابا جون كلمه‌ايست كه هنوز خلق نشده، يعني ميخوايم بريم به كمي بگرديم بريم هواخوري!
ساري ـ مگه هواي اينجا چه شه؟
ـ هواي اينجا واسه ما گاو نداره، ميش نداره، شتر نداره، الاغ و ماده الاغ نداره، كنيز و غلام نداره...
ـ خب نداره كه نداره عزيزم! من تو را دارم تو هم منو داري! (با قر و قميش)
ـ‌د همينه ديگه! منهم ميخوام تو را خرج كنم واسه خودمون!
ـ چي چي! من خرج كني!؟
ـ آره عزيزم!‌ ميگن اونور كوه! اين يارو تازه وارده ميگفت كه، يك پادشاهي است كه خيلي براي خانمهاي خوشگل و زيبا و مو بلند و فرفري ارزش و احترام قائله!
ـ خب قائله كه قائل باشه به ما چه ربطي داره!
داش ابرام! عزيزم خيلي هم ربط داره، ‌زنهاي خوشگل ذا ميگيره يك شب او نارو صيغه ميكنه بعد كلي گاو و شتر و ميش و... به پدر و يا برادر زن ميده!
ـ خب ما كه عزيزم نه دختر دارم و نه خواهر!
داش ابرام ـ د زكي! پس تو چي هستي! عزيزم تو رو به جاي خواهرم بهش قالب ميكنم و گاو و الاغ و ميش و شتر و كنيز و غلام رو ميگيريم!
ـ خب من چي ميشم!
داش ابرام ـ معلومه تو هم ميشي صيغه پادشاه!
ـ منهم با اون دارائيها كيف دنيا رو ميكنم تو هم كيف پادشاه رو!
ساري مات و مبهوت به حرف زدن داش ابرام خيره ميشود...
صحنه خاموش و روشن ميشود و سارس در قصر پادشاه آماده همخوابگي است. پس از پايان كار پادشاه جامي را سر ميكشد!
ساري نيشخندي ميزند گويا چيزي در جام او ريخته است... شاه به زمين ميافتد و ساري خوشحال از جاي برخاسته و از قصر پادشاه فرار ميكند...
صحنه عوض ميشود و داش ابرام با يك دختري در حال تفريح كردن است و صداي گاو و شتر و الاغ و... ميآيد ساري دوان‌دوان خود را به ابرام رسانده ابران ناگهان از ديدن او بهت‌زده ميشود و ميپرسد:
ـ ساري، تو اينجا چكار ميكني!
ـ چيكار ميكنم! مرتيكه خيال كردي با گاو و شتر و ميش و الاغهائي كه به بركت من بدست آوردي، من ميذارم كه تو كيف دنيا رو بكني و من زنداني اون خراب شده باشم!
ـ عزيزم چه زنداني‌اي! تو زن پادشاهي!...
ساري حرف او را قطع ميكند!
ساري ـ چه زن پادشاهي! اون دو سه هزار تا مثل من داره و هر چهار سال يكبار هم نوبت من ميشه تازه روزي ده بيست تا هم بهشون اضافه ميشه!
در همين حال دختري كه در آغوش ابرام است را پس ميزند:
ـ پاشو پاشو برو گم شو! خانم خونه اومد!
و ساري خودش را مياندازد در آغوش داش ابرام
داش ابرام هم با دخترك و هم با ساري كار زناشوئي را همچنان دنبال ميكند تا اين كه روزي ساري پي ميبرد كه دختر حامله است.
ساري ـ شكمت چي داري؟ چرا بالا اومده!
ـ بالا اومده كه اومده!
ـ چيه توش؟!
ـ خره! چطور نميدوني! بچه يه توش!
ـ بچه؟!
ـ آره جيگر!
ساري دو دستي به شكم خود ميمالد و از خود ميپرسد: پس من چي! تو اين همه سال چرا شكم من بالا نيومد!؟
دخترك قري و غميشي و غمزه و خنده‌اي ميآورد و با شادماني صحنه را ترك ميكند:
دخترك پسري بدنيا ميآورد ساري حزين و غمگين به گوشه‌اي خزيده است. داش ابرام سعي ميكند تا او را دلداري دهد! اما فايده‌اي ندارد...
در گوشه ديگر صحنه دخترك با پسرش در حال بازي كردن است و زن براي بچه‌اش شعر ميخواند:
ـ اي پسر كاكل به سر! از اون طرف از اون ورها! اومدي تو! تو اين شكم! اما اينا! اين پيريها! اين عجوزا! خيالشون باطله! اين پيريه! كاري نميدودن! تو بچه‌ي اونطرفي! تو بچه‌ي اونطرفي! يه روز ميريم پيش بابات با اون ناز و با اون ادات...
ساري كه مخفيانه به شعرخواني زن گوش ميدهد! پي ميبرد كه دخترك پيش از اين كه با داش ابرام همخوابه بشود از كسي ديگر حامله بوده است. بفكر فرو ميرود... و ميفهمد كه مشكل از داش ابرام است و امكان اين كه او هم از كس ديگري حامله بشود هست! پس از كمي تفكر دوان‌دوان به آن سوي صحنه ميرود...
لوطي با دو دخترش و دو پسرش مشغ.ل عيش و نوش است كه ساري هن‌هن‌كنان وارد ميشود و با او در گوشي ميكند
لوطي ميگويد:
فكر شو نكن اون با من ترتيبشو ميدم!
لوطي دو پسر را بلند كرده و با آنها در گوشي ميكند ناگهان صداي همهمه مردم و بعد فرياد:
لوطيه لوطيه لوطي نالوطيه!!!
لوطي از مردم مي‌پرسد چه ميخواهيد؟
مردم ميگويند:
ان دو تا جونو (حالت سخن گفتن مردها لحن زنانه دارد)
لوطي دو دستش را بر دو سر جوانها گذاشته و نوازش‌كنانه ميگويد:
مرا رها كنيد با اين دو فرشته نازنين چرا مرا عذاب ميدهيد؟
مردم: ترا كافيست و حالا نوبت ماست
لوطي دو دست دخترانش را گرفته و آنها را به سوي مردم پرت ميكند و ميگويد:
بگيريد اين دختران دعنا و زيباي مرا و رها كنيد مرا با اين دو فرشته آسماني!
مردم زير بار نميروند و آن دو جوان را بسوي خود ميكشند.
دو جوان با ناز و ادا ميخواهند كه بوسه‌ي خداحافظي به لوطي بدهند و در همين هنگام يكي در گوش لوطي ميگويد:
آن كوه چند روز ديگر آتشفشان خواهد كرد و تمامي اين شهر را خواهد سوزاند تو شبانه شهر را ترك كن و قرار ما چند شب ديگر در خيمه‌هاي داش ابرام!
شاه شهر با خبر ميشود كه لوطي دو جوان رعنا را پيش از آن كه به او معرفي كند به خانه خودش برده است شبانه سربازانش را براي دستگيري لوطي روانه كرده و وي را به زندان مي‌افكند.
لوطي در زندان متوجه ميشود كه پايه‌هاي شهر در سياهچالهاي زندان است. با زندانيان گفتگو ميكند و به آنها ميگويد كه تا چند روز ديگر آتشفشاني خواهد شد و شهر را خواهد گرفت بيائيد با تفاله گچها و زغالها باروت درست كنيم و با انفجار پايه‌هاي شهر هم شهر را خراب كنيم و تمامي مردم را بكشيم و هم خودمان فرار كنيم. زندانيان ميپذيرند و دست به كار ميشوند...
صحنه تاريك و روشن ميشود. ساري در وسط آن دو جوان زيبا مشغول بگو و بخند است. داش ابرام كه بسيار پير و فرتوت شده است وارد ميشود. ساري خود را جمع و جور ميكند و دو جوان به طوري كه ابرام متوجه نميشود بند شلوار خود را ميبندند ابرام ميگويد:
ـ ساري جون اين جوانا كيستند!؟
ساري به گوشه‌اي ميخزد و دو جوان جلو آمده، يكي پت‌پت ميكند، ديگري محكم و قاطع ميگويد:
ـ ما فرستاده ارباب تو هستيم!
ـ ارباب من!؟
 ـ آري! همان كسي كه ترا همه چيز داد!
داش ابرام: كي همون پادشاهي كه ساري رو صيغه كرد و...
ـ نه عزيزم ارباب كل! همونيكه همه چيز در دست اوست و...
ابرام كه گوئي تازه متوجه جريان شده است ميگويد:
ـ به‌به خيلي خوش آمديد! بفرمائيد بنشينيد! بيائيد تا پاهايتان را بشورم! طعامتان بدهم! صفا آورديد! چه شد كه ارباب به فكر من افتاد!
ـ ما آمده‌ايم تا به تو مژده‌اي بدهيم!
ـ مژده!؟‌ چه مژده‌اي!؟
ـ مژده فرزندي!؟
ـ فرزند! فرزند كه دارم، يك فرزند دارم! خداداد را نديديد! جوان برنائي است!؟
ـ چرا! اما او زاده كنيزي است!؟ تو فرزندي خواهي داشت از ساري!؟
ـ از ساري!؟ اين غيرممكن است. ما در جواني نتوانستيم كاري كنيم! حالا كه من پير و فرتوت شده‌ام!؟‌ اين محال است!
آن جوان ديگر با نگاهي دزدانه به ساري و آرام زير لب ميگويد:
ـ تو پير و فرتوتي! اما اين خوشگله هنوز اول جوونيشه!؟
جوان ديگر مشتي به وي ميزند كه يعني ساكت باش و ادامه ميدهد:
ـ اين خواست ارباب است همانطور كه آن كنيز تو بچه‌دار شد ساري هم بچه‌دار خواهد شد آري سال ديگر تو را فرزندي خواهد بود!
ابرام آرام و زير لب با خود ميگويد:
ـ باز اين ارباب پدر سوخته چه كلكي براي من بيچاره درست كرده؟
ستري در گوشه‌اي كز كرده و مشغول خنديدن است.
ابرام نگاهي به ساري ميكند و ميپرسد چگونه اين ممكن است!
ـ همينطور كه گفتم! اين تصميم ارباب است و ميداني كه هر چه او بخواهد شدني و عملي است!
جوان دستش را بر روي شانه ابرام ميگذارد و ميگويد:
ـ ابرام! برخيز! و از همسرت به خوبي مراقبت كن! و فرزند او را خندان به نام نسل تو هميشه شاد و خندان باشد! و نيز دنيا هم به كام آنها باشد!
با بدنيا آمدن فرزند ساري رقابت دو زن شدت مييابد و ساري از ابرام ميخواهد كه فرزند ديگرش خداداد را نابود كند!
ساري ـ هر چه داري به بركت وجود من است و آن شبي كه صيغه آن شاه شدم، پس همه اينها بايد به فرزند من برسد نه به فرزند يك بيگانه!
ابرام كه پير و خسته و فرتوت است نگاهي به خدادا ميكند و دستش را گرفته بطرف كوه ميرود.
خداداد ـ بابا كجا ميرويم!؟
ـ آن بالا پسرم!
ـ در بين راه پيرمرد چندبار يه زمين ميافتد و خداداد دستش را گرفته و با گرفتن زير بغل پدر او را به پيش ميبرد. به تخته سنگي ميرسند پيرمرد ميگويد:
ـ خسته شدم! كمي استراحت كنيم!
از پسرش ميخواهد كه روي تخته سنگ بخوابد و خودش پايين ميخوابد. پس از چند لحظه كه پسر بخواب رفته است پيرمرد از جا بلند ميشود و چاقوي بزرگش را بيرون آورده و به گلوي خداداد نزديك ميكند تا او را بكشد! پسر ناگهان از خواب بيدار شده و از سنگ پائين ميآيد.
... بابا چيكار ميكني!؟
پيرمرد شرمسار ميشود و ميگويد: ـ پسرم مرا ببخش،‌ در خواب، ارباب از من خواست تا براي رضاي او سر ترا از بدن جدا كنم...
ـ پدرجان چه ارباب نامردي!؟ چه ارباب بيرحمي!؟‌ حالا ارباب نميفهمد و از تو كار بدي را طلب ميكند! تو كه ميفهمي نبايد كه به حرف او بكني!
ـ آه پسرم اين اولين باري نيست كه گول ارباب را خوردم!
به پشت برميگردد و با خود ادامه ميدهد:
ـ همين ارباب به من گفت كه داراي فرزند ديگري ميشوم بنام خندان و همين ارباب به من گفت...
پسر به سوي پدر آمده و او را در آغوش ميگيرد و به سوي خانه بازميگردند.
صحنه ساري و داش ابرام را نشان ميدهد كه با هم مشغول بگو مگو هستند و موزيكي تند به گوش ميرسد...
ناگهان توقف بگو مگو و موزيك، و سارا ميگويد:
ـ من ديشب خواب ديدم كه ارباب به من گفت اين پسره را به همراه مادرش خوبه كه داش ابرام ببره توي كوير و اونجا ولشون كنه بهرحال يك غلطي براي خودشون خواهند كرد چون من هرگز اجازه نخواهم داد كه دارائيهاي من به اين پسر و مادرش برسه...
ـ ابرام به فكر فرو رفته و پس از چند لحظه دست خداداد و مادرش را گرفته و به سوي سمت راست صحنه ميرود. ساري هم فرزندش را در اغوش گرفته و سمت چپ صحنه ميايستد.
ابرام خطاب به مادر خداداد:
ـ عزيزم! تو سفري در پيش داري! تو هميشه مسافر بودي! از آن طرف كوهها ترا به آن سوي كوه بردند و از آن سوي كوه به اين سو آمدي! حالا هم بايد سفري تازه در پيش بگيري! و خوبست كه ترا هجرت خانم بنامم! آه! چه حماقتي! پس از اين همه سالها هرگز از تو نپرسيدم كه اسم تو چيست!؟
تو با خداداد در آن دره فرود آئيد و نسلي از خود پدپد آوريد همانطور كه جد اعلاي ما آدمك و پوپك پديد آوردند! و نصف دنيا را مطيع خود كنيد. اين فرزند خندان و مادرش هم با اين اربابي كه داريم و هر گاه مشكلي است بدادشان ميرسد هم در اين سوي دنيا نسل ديگري پديد خواهند آورد تا تمامي هستي را تحت‌الشعاع قرار دهند. تمدن شوش و تمدن عون را فرزندان من بايد از نام خود كنند طلاها و جواهرات دنيا را با تمامي گاوان و ميشها و اسبان و مهروبان را بايد از آن خود كنند و سرنوشت نويني را براي همه بنويسند! تمامي افسانه‌ها را بايد از يادها برد و همه جا بايد از افسانه‌ ما و افسانه آدمك و پوپك و داش ابرام سخن گفت.
هجرت خانم با ناز و افاده و گرفتن دست ابرام ميگويد:
ـ ابي‌جون! آخه تو اين دره تو اين كوير ما كه ار تشنگي گرسنگي تلف ميشيم؟
ـ نه عزيزم نه تميزم نه سياه سوخته‌ي نازم من حساب همه رو كردم اونجا يه چشمه‌اي است كه آب گوارا داره تازه يك خونه هم باسم ارباب،‌من مي‌سازم و خودم و لوطي و همه به كاروانها نشوني تو رو ميدم تا بيان اينجا اتراق كنند (جملات آخر با ريتم و كمدي است)
ـ با من! آخه بگو با من چيكار خواهند كرد!!!
ـ عزيزم صيغه! صيغه شون بشو! مرداي قد بلند ميان! سواراي شاهسوند ميان! مرداي اونور مرداي اينور! همه را جواب بده! تو فكر نسلمون نباش! نسلهائي كه دنيارو ميگيرن! نسلهائي كه رنگ و وارگند! از همه رنگند!!! شهر فرنگند!!! اما همشون رو به حساب نسل من بذار
هجرت خانم: ابي‌جون به حساب نسل تو يا نسل آدمك؟
داش ابرام گور باباي آدمك! حالا منم با يارم! حالا منم با تبارم!!! حالا منم با كويرم! نسل اگه هس نسل منه! آئين منه! راه منه رسم منه!
هجرت با بشكن و رقص ميخواند:
ـ پس با اين حساب دنيا به كام مايه! دنيا بكام مايه! قصه‌ي عالم اينه! بچه‌ي من خدامه! رهبر اينو و اونه!
داش ابرام در حاليكه عصاي خود را بالاي سرش مي‌برد ميخواند:
ـ دنيا بكام مايه! دنيا بكام مايه! اونور دنيا خندون با مادري پريشون برام آورده حيوون گاوميش و مرغ بريون! اينور دنيا توئي بانوي شهر مائي صيغه‌ي عالم ميشي! بپا كه از ارزون نشي! نرخ ماها گرونه مثل سوهان قممه!
هجرت خانم: چي چي؟
ـ گز اصفهون!
هجرت خانم: چي چي!
ـ قمصر كاشون!
هجرت خانم: چي چي؟
ـ الماس آفريقا، طلاهاي آمريكا!
هجرت خانم: چي چي؟
داش ابرام: ـ چي چي نداره دارم از فردا ميگم كه همه اينا از ما و بچه‌هامون ميشه!!! از خندون با اون ماااااااادري كه داره مطمئنم اما نميدونم تو چي از آب درخواهي اومد؟
صحنه تاريك ميشود و داش ابرام در كنار ساري و خندان است و با هم ميخوانند و ميرقصند:
اونور دنيا اونه اينور دنيا بكام مايه! دنيا بكام مايه!!!
هر كي نميدونه خوب بدونه! داش ابرام شاه مايه
همه‌ي دنيا طلايه طلاي شهر شيراز بدست من و مايه
تو هر شهر و دياري داش ابرام پادشاهه
داش ابرام پادشاهه خودش شاه شاهانه
از اونجا تا به اينجا دلم فاصله داره
فاصله‌هارو رها كن بيا مارو نيگا كن
اونور دنيا اونه اينور دنيا مائيم! دنيا بكام مايه! دنيا بكام مايه!!!
صحنه آرام آرام تاريك ميشود و پرده مي‌افتد!
پس از آنتراكت پرده بالا رفته و جماعتي از فرزندان داش ابرام سرگرم گفتگو هستند و با دكور و لباسهاي جديد نمايان است كه سالها از دوران داش ابرام گذشته است
نشست حالت سري و شورائي دارد
مرد ريش سفيد: بايد چاره‌اي بجوئيم براي نجات قوممان!!! اگر داش ابرام در ميان ما ميبود هرگز اجازه نميداد كه مردممان حتي چند روز اسير باشند چه رسد به اين كه ساليان سال فرزندانمان زنداني و اسير مصر باشند و ما كاري نكنيم اين جلسه سري را پس از سالها براي تشكيل داده‌ايم تا راه‌حلي پيدا كنيم.
مرد جوان: من پيشنهاد ميكنم كه يكي از دختران زيبيمان را بگونه‌اي وارد حرمسراي فرعون كنيم همانطور كه با شاه پرس كرديم و آستر را در آغوشش فرستاديم و او مردمانمان را از بابل نجات داد...
مرد ريش سفيد نه! نه! هرگز با مصريان نميتوان چنان كرد! زيرا آنها به زنان خود وفادارند و از سوئي با ما كينه تاريخي دارند و ورود يك دختر رعنا از ما به ميان آنها كار دشواري است.
مرد جوان دوم:‌ آهان! يافتم! اين فرمانده سپاهشان كه از جنگهاي بسياري پيروزمند مي‌آيد!
مرد ريش سفيد دوم:‌ بسيار خوب با او چه ميتوان كرد؟
مرد جوان: خيلي كارها!!! او انسان جاه‌طلبي است ميتوانيم به او وعده پادشاهي بر فرزندان داش ابرام را بدهيم و او فريفته خواهد شد و بياري ما خواهد آمد!
مرد ريش سفيد نه! نه! او هر گز عظمت و شكوه و تمدن مصر را رها نخواهد كرد تا پادشاهي مردمي پابرهنه را بپذيرد.
مرد جوان: آهان! سيساتي ديگر! دايه او زني از ميان اسيران ما بوده است بايد از او بخواهيم كه به موشه بگويد كه فرعون او را از آب گرفته و در اصل او از تبار ماست و بايد به ما كمك كند!!!
مرد ريش سفيد: آري اين فكر خوبي است من هم به او كمي ساحري آموختم و دو دختر زيبايم را هم به او پيشكش خواهم كرد!!!
مرد جوان: فكر بسيار نيكوئي است و خوبست كه از دخترانت شروع كني و آنها را سر راه او قرار دهي!
مرد ريش سفيد: آري چنين خواهيم كرد! راستي كار تونل زير آبي به كجا رسيد؟
مرد جوان: رو به اتمام است! تا موشه را از خود و با خود كنيم، كار تونل به پايان خواهد رسيد!
مرد ريش سفيد: بسيار نيكوست! آن هم معجزه‌اي خواهد شد از پادشاهي موشه!!!
مرد جوان: آري بسيار نيكوست! عزت خداي را عزوجل كه همواره مهر و ناز و رحمتش شامل ما گشته و پس از پيروزي بر مصريان،‌ما تاريخ و پود و ريشه آنها را از هم خواهيم گسست و همه جا نام داش ابرام را بر خواهيم افراشت... و كفشهاي آنها را به پا خواهيم نمود و تمامي آنها را پا برهنه خواهيم كرد...
مرد جوان لحظه‌‌اي به فكر ميرود و ميگويد:
مرد جوان: راستي اگر فرعون آن مارهاي خوش خط و خالش را به جان موشه انداخت چه كنيم؟
مرد ريش سفيد: مارها!!! كلكي بسيار ساده است!!! آن بازي را خود ما به فرعونيان ياد داده‌ايم! و به موشه بالاتر از آن را خواهيم آموخت تا روي دست آنها بلند شوند.
مار موشه اژدهائي خواهد بود و همه مارهايشان را خواهد خورد!!!
مرد جوان: بايد برنامه‌هاي ديگري را هم در نظر داشته باشيم كه اگر حيله اژدها كارگر نيفتاد، كوشه برتريهاي ديگري هم داشته باشد...
مرد ريش سفيد: تمامي نوكران و خدمتگذاران و پرستاران فرعونيان از ما هستند و با اين نفوذي كه توسط ياران خود در تار و پود شهر و كاخ فرعون داريم ده نيرنگ برايش برنامه‌ريزي ميكنيم و هر يك كارگر نيفتاد ديگري را بكار ميگيريم و خواهيم گفت كه اينها همه نفرين موشه و قدرت خداوند ماست.
ـ با مسموم نمودن آب آشاميدند فرعونيان اولين نشانه خشم خدايمان را به آنها نشان خواهيم داد.
ـ با باران خونين باراندن بر فراز كاخ فرعون تمامي خويشان و سپاهيانش را خواهيم ترساند.
ـ با مسموم نمودن تمامي مواشي آنها گوسپندان و گاوان و شتران آنها را خواهيم كشت.
 ـ از تفاله گچ و زغال چون لوطي باروت خواهيم ساخت و كاخ فرعون را به آتش خواهيم كشيد.
ـ با مسموم نمودن غذاهاي دانش‌آموزان در مدرسه‌ها فرزندانشان را خواهيم كشت.
ـ لاشه‌هاي بد بو و فاسد مرغان مرده را در سوراخ سومبه‌هاي كاخ و شهر پنهان خواهيم نمود تا مورها و مگسها و ملخها روانه شهر و كاخ شوند و فرعونيان را عذاب دهند.
و آخرين عمليات ما، پيش از آن كه از اين سرزمين خارج شويم بايد كه شبانه به خانه تمامي مردمي كه از ما نيستند حمله كنيم و همه فرزندان بزرگشان را سر ببريم تا از سپاه فرعون بكاهيم و البته در نيمروز آخرين روز بايد هر كس از همسايه خود طلا و نقره و جواهراتش را به بهانه شركت در يك عروسي بعاريت بگيرد تا با ثروت بزرگي اين سرزمين را ترك كنيم.
مرد جوان: اما براي سر بريدن ديگران چگونه خواهيم توانست خودي را از بيگانه باز شناسيم؟
مرد ريش سفيد:‌ بسيار ساده و آسان! شام آخر، هر خانه‌اي بايد كه گوسپندي را سر ببرد و خون آن را بر سر در خانه خود بمالد تا هنگام حمله! خانه‌هاي خودي از بيگانه باز شناخته شود و گوسپند را بايد بريان كرد و خورد تا براي فرار قوت كافي داشته باشيم.
مرد جوان: نيرنگاهي نيكوئي است! با آزادي مردممان يكبار ديگر فرزندان آدمك و داش ابرام قدرت بزرگي را بدست خواهند آورد.
مرد ريش سفيد: قدرت، ثروت و ذكاوت عالم از ماست!
چون ما هميشه همراه و همبسته‌ايم و از زمان آدمك تا داش ابرام و داود و سليمه و تا به امروز زير زميني و حساب شده كار كرده‌ايم.
مرد جوان: كه خوشحال و خندان است بشكن‌زنان با خود ميخواند:
ـ دنيا به كام مايه! دنيا به كام مايه! اونور دنيا گريون با آدماي پريشون! اينور دنيا خندون! با دسته دسته گاو بريون!...
صحنه از زن و مرد پر ميشود و همه هم صدا ميخوانند:
ـ امروز و فردا مائيم! سالار سودا مائيم!
ـ طلا و نقره مائيم! فرمون و فرعون مائيم!
با يچه‌هاي داش ابرام قبراق و سرحاليم هميشه سوار كاريم!
كسي چپ بره راستش ميكنيم! خواب بمونه بيدارش ميكنيم!
هر كي كه با ما باشه شاه و وزير ميشه!
هر كي با ما نباشه خشت خونش خراب ميشه!
بلا مياد از آسمون!
امپو مياد عروس كشون!
زندوني و اسير ميشي!
محروم از زنت ميشي!
اگه تو با ما نباشي!
هيچ ميشي! پاك ميشي!
قربوني قطار ميشي!
اونور دنيا اونه! اينور دنيا مائيم!
دنيا بكام مايه! دنيا بكام مايه!
هر كي نميدونه خوب بدونه!
داش ابرام شاه مايه!
همه‌ي دنيا طلايه
طلاي شهر شيراز بدست من و مايه
تو هر شهر و دياري داش ابرام پادشاهه
داش ابرام پادشاهه خودش شاه شهانه
همچنانكه همه سرگرم خواندن و رقصيدن هستند
صحنه كم‌كم كم نور و تاريك ميشود و پرده پائين مي‌آيد.


... همچنان كه اين افسانه كه افسانه، افسانه‌هاست ادامه داشته و خواهد داشت...

نمايشنامه ما هم ادامه خواهد داشت:


خدا را در خواب ديدم


كه زار زار گريه ميكرد!

+ نوشته شده توسط سیاوش اوستا دکتر حسن عباسی در و ساعت |
فرکانس تمامي شبکه هاي فارسي زبان

 

ليستي در زير مي بينيد کاملترين ليست شبکه هاي ايراني هست که شايد در هيچ سايت و وبلاگي به اين جامعي پيدا نشه . البته شايد باز هم شبکه هاي ايراني وجود داشته باشه که در اين ليست از قلم افتاده باشه .
به همراه کمک شما دوستان اين ليست هر چند وقت يکبار آپديت خواهد شد.
توضيح اين که شبکه هايي که با رنگ
سياه مشخص شده تلوزيوني و شبکه هايي که با رنگ قرمز مشخص شده راديويي (شنيداري) هستند .
با تشکر مهدی

Hot Bird 6/7A/8 @ 13° East
Wind Int. TV - 10971 H - 27500 3/4
Mohajer International TV - 11054 H - 27500 5/6
Iran Beauty - 11054 H - 27500 5/6
Live Channel - 11137 H - 27500 3/4
Gem TV- 11137 H - 27500 3/4
EBC.1 - 11200 V - 27500 5/6
IPN TV - 11411 H - 27500 5/6
Tapesh TV 2 - 11411 H - 27500 5/6

ICC + PEN + Andisheh TV + Omid-e-Iran + Jaam-e-Jam Int
Salaam TV + Iran TV Network + Mohajer Network TV +
AFN TV + Mohabat TV + Tapesh TV
- 11470 V - 27500 5/6

Iran Music + PDF-TV - 11604 H - 27500 5/6
Sat 7 Pars - 11642 H - 27500 3/4
PMC + ME Shop - 11747 H - 27500 3/4
Channel One + Didar Global TV - 11785 H - 27500 3/4
Pars TV + Sama FM TV - 12207 H - 27500 3/4
VoA TV Persian - 12226 V - 27500 3/4
Kanal-e-Jadid - 12303 V - 27500 3/4

Jame-Jam TV Network 1 , 2 + IRINN - 12437 H - 27500 3/4
Payam TV - 12577 H - 27500 3/4

Hot Bird 6/7A/8 @ 13° East Radio Channels
BBC World Service Persian - 11117 V - 27500 3/4
Radio Mojdeh - 11117 V - 27500 3/4
Payam-e-Doost - 11470 V - 27500 5/6
Radio Mojdeh - 11470 V - 27500 5/6
BBC World Service Persian - 11727 V - 27500 3/4
Radio Farda - 12226 V - 27500 3/4
Radio Quran Iran - 12437 H - 27500 3/4
Sedaye Ashena - 12437 H - 27500 3/4
IRIB Radio 1 - 12437 H - 27500 3/4
Tasvir e Iran - 12476 H - 27500 3/4
Radio Zamaneh - 12476 H - 27500 3/4
Radio Sedaye Iran - 12597 V - 27500 3/4
Rangarang - 12207 H - 27500 3/4

Intelsat 902 @ 62° East
IRIB Khoozestan + IRIB Radio 1 - 10961 V - 5300 3/4
IRIB Kermanshah +Radio Kermanshah- 10971 V 8150 3/4
IRIB Mazandaran TV + Radio Mazandaran-- 10980 V - 5300 3/4
IRIB Khorasan - 10993 V - 3600 2/3
Radio Khorosan e Razavi - 10993 V - 3600 2/3
Radio Broroonmmarzi - 10993 V - 3600 2/3
Radio Khorosan Shomali - 10993 V - 3600 2/3
IRIB Esfahan + Radio Esfahan - 11088 V - 3600 2/3
Azarbayjane Gharbi + IRIB Radio 1 - 11093 V - 3600 2/3
Fars TV + Bushehr TV - 11103 V - 10000 2/3
Khalij Fars TV + Fars Radio - 11103 V - 10000 2/3
IRIB TV 1, 2,3,4,5 + IRINN - 11555 V - 27500 3/4
Amouzesh TV Network + Jame-Jam TV Network 3 - 11555 V - 27500 3/4
Radio Payam+Javan+Varzesh+Farha ng+Marefat - 11555 V - 27500 3/4

Telstar 12 @ 15° West
Omid-e-Iran - 11539 H - 4284 3/4
Simaye Azadi Iran National TV - 12588 V - 4503 1/2
Voice of the Mojahed - 12588 V - 4503 1/2
VoA TV Persian - 12608 H - 19279 2/3
Radio Sedaye Iran - 12608 H - 19279 2/3
Radio Farda - 12608 H - 19279 2/3
Payam-e-Doost - 12608 H - 19279 2/3
Rang-A-Rang TV - 12615 V - 11939 2/3
Payam TV - 12615 V - 11939 2/3

Galaxy 25 (Intelsat Americas 5 at )at 97.0°W:
Aria International TV - 12090 H-20000 3/4
Tamasha International Network - 12090 H-20000 3/4
Andisheh TV - 12090 H-20000 3/4
Pars TV - 12090 H-20000 3/4
Channel One - 12090 H-20000 3/4
Live Channel - 12090 H-20000 3/4
Markazi TV - 11867 V-22000-3/4
Rang-A-Rang TV - 11867 V-22000 3/4
Payam TV - 11867 V-22000 3/4
PEN- 11867 V-22000 3/4
Aria International TV - 11867 V-22000 3/4
AFN TV - 12152 H-20000-3/4
Iran TV Network - 12152 H-20000 3/4
Didar Global TV - 12152 H-20000 3/4
Jaam-e-Jam International - 12152 H-20000 3/4
Tapesh - 12152 H-20000 3/4
Omid-e-Iran - 12152 H-20000 3/4
Iran TV Network - 12115 V-2245 3/4
PAM TV : Persian American Media - 12115 V-2245 3/4
Nejat TV- 11836 V-20765 2/3
Cyrus TV - 11836 V-20765 2/3
Appadana International- 11836 V-20765 2/3
IRINN : Iranian News Network 11836 V-20765 2/3
Jame-Jam TV Network 2 - 11836 V-20765 2/3
Simaye Azadi Iran National TV - 11991 V-22000 3/4
IRIB Radio 1 - Radio Maaref- 11836 V-20765 2/3
Sedaye Ashena - 11836 V-20765 2/3
Radio Sedaye Iran - 12152 H-20000 3/4
Payam-e-Doost - 12152 H-20000 3/4
Payam-e-Doost - 12084 V-22000-3/4
Radio Iran KIRN 670 -12177 V-23000-2/3

AsiaSat 3S @ 105.5° East :
IRIB TV 1, 2,3,4,5 + IRINN - 12353 V - 30000 3/4
Amouzesh TV Network + Jame-Jam TV Network 3 - 12353 V - 30000 3/4
Radio Payam+Javan+Varzesh+Farha ng+Marefat - 12353 V - 30000 3/4
IRIB Khalij e fars TV + IRIB Radio 1 - 12458 V - 7600 3/4
Tamadon TV - 12469 V - 2900 3/4

Optus B3 at 152.0°E:
Radio Farda- 12525 V -30000-2/3

Atlantic Bird 3 @ 5° West
Tapesh TV 2 - 12615 H - 8789 5/6

ABS-1 (LMI 1) @ 75° East
Noor TV Afghanistan - 12509 H - 2450 3/4

AsiaSat 2 @ 100.5° East
Jame-Jam TV Network 3 - 3660 V +-R- Radio Sarasari

Astra 1E/3A @ 23.5° East
Iran Music (Kabel Deutschland) 12725 V - 27500 3/4

Eutelsat W2 @ 16° East
God's Learning Channel- 11165 H - 11850 5/6

Telstar 10 @ 76.5° East
BBC World Service Persian - 4072 H - 13021 1/2

NSS 806 @ 40.5° West
VoA TV Persian - 3980 R - 17800 3/4

Nilesat 101/102 7° W:
Radio Farda - 11843 H-27500 3/4

Badr-3/4 at 26.0°E:
Radio Farda(Arabsat 3A-11938 V -27500 3/4)

Intelsat 10-02 - Thor 2/3 @ 1° West
BBC World Service Persian - 4025 R - 7324 Auto

+ نوشته شده توسط سیاوش اوستا دکتر حسن عباسی در و ساعت |

شبهای تاریک زیر پرچم الله

همان اهریمن است الله و من این را یقین دارم از میم امید مهدی اخوان ثالث

 

+ نوشته شده توسط سیاوش اوستا دکتر حسن عباسی در و ساعت |

نامهای آریائی پارسی و ایرانی

اثر دکتر کورش آریامنش برای  دیدن اینجا کلیک کنید

 

نامهای زیبای پارسی

بهترین و زیباترین نامهای پارسی را برای فرزندان خود انتخاب کنید

ونیز خود شما بجای نامهای تازی از نامهای زیبای پارسی بهره ببرید

+ نوشته شده توسط سیاوش اوستا دکتر حسن عباسی در و ساعت |
ده ها کتاب و هزاران هزار برگ نوشته های روشنگر در دسترس شما

کتابهای جدید
             عبدالرحمان ابن خلدون
             محمدبن جرير طبری
             سلمان رشدی
             رضا بليغ
             شاهزاده رضا پهلوی
             ناصر مهاجر
             مهدی شمشيری
             سياوش اوستا
             حسين ملک
             عباس احمدی
             عبد الحسين زرين کوب
             شهريار شيرازی
             عليرضا نوری زاده
             احمد کسروی
             کورش آريامنش
             صادق هدايت
             له دال فک (ستار سليمی)
             علی ميرفطروس
             هوشنگ معين زاده
             مسعود انصاری
             علی دشتی
             دکتر شجا الدين شفا
             سيامک مهر
             امير سپهر
             بهرام مشيری
             هومر آبراهاميان
             فريدون فرخزاد
             حکیم عمر خیام
             حکیم بزرگ فردوسی
             میرزا آقا خان کرمانی
             روح الله خمینی
             برتراند راسل
             الف ب
             رضا فاضلی
             رضاداونچی
             محمد رضا پهلوی
             کتابهای متفرقه
             كتاب هاي ديني
             تاريخ
             شعر
             شعر نوين
             عبدالرحيم عقيقي بخشايشي
             مرتضي مطهري
             کتابهای علوم اسلامي
             کتابهای علوم اسلامي
             -كتاب مقدس
             زرتشتي
             بهايي
             كتاب هاي ماركسيستي
             تاريخ ماركسيستي وكتب متفرقه ماركسيستي
             بهرام بيضايي
             احمد شاملو
             داستانهاي علمي
             آموزش كامپيوتر
             آموزش زبان
             آموزش –كتابداري
             آموزش –متفرقه
             داستان كودكان ونوجوانان
             كتابهاي كودكان
             مسيحيت
             کتابهای سیاسی متفرقه

+ نوشته شده توسط سیاوش اوستا دکتر حسن عباسی در و ساعت |

آیا میدانید چه کسی در اسرائیل مرد سال شد؟

یکبار دیگر سایت محسن رضائی هک شد زیرا مدعی شد که احمدی نژاد و اکثر همکارانش یهودی هستند

President Ahmadinejad meeting Neturei Karta rabbis

Neturei Karta demo

منابع این خبر:

كدخبر: ۶۲۰۴۷
تاريخ: ۰۸ مهر ۱۳۸۷ - ۱۵:۵۵
احمدی نژاد مرد سال تلویزیون رژیم صهیونیستی
برنامه "استودیوی جمعه" شبکه دوم تلویزیون اسراییل، احمدی نژاد را مرد سال خواند و در مورد علل انتخاب وی گفت: او می خواهد واقعیت استراتژیک جدیدی را که از نظر ما احتمال آن وجود ندارد، ایجاد کند.
ایرنا: منابع خبری رژیم صهیونیستی، اعلام کردند: در برنامه انتخاب شخصیت سال که معمولا هنگام آغاز سال عبری برگزار می شود، محمود احمدی نژاد، رئیس جمهوری ایران، به عنوان مرد سال انتخاب شد.

منابع یاد شده اعلام کردند، برنامه "استودیوی جمعه" شبکه دوم تلویزیون اسراییل، احمدی نژاد را مرد سال خواند و در مورد علل انتخاب وی گفت: او می خواهد واقعیت استراتژیک جدیدی را که از نظر ما احتمال آن وجود ندارد، ایجاد کند.

تلویزیون رژیم صهیونیستی افزود: احمدی نژاد در این مسیر، رئیس جمهوری سوریه را با خود همراه کرده، حزب الله را به بازوهایی تبدیل و از طریق آن، لبنان را نیروی خود کرده، حماس را به موقعیت پیشرفته ای در عرصه فلسطین رسانده، ایران را در عراق ناظر و حکم بین گروه های شیعه قرار داده و هم پیمانانی را حتی در آمریکای جنوبی تربیت می کند.

بنا بر اعلام این شبكه تلویزیونی، پیشرفت سریع در طرح هسته ای ایران، تحمل فشارهای بین المللی بدون آنکه سبب شود تحریم ها علیه ایران افزایش یابد، از عللی است که احمدی نژاد را مرد سال قرار می دهد.

منابع صهیونیستی افزودند: برنامه "دو روز" شبکه اول تلویزیون اسراییل نیز مغنیه را دارای ویژگی های مرد سال دانست و گفت: او در طول زندگی اش، دست به فعالیت علیه ما زد و پس از مرگش نیز ما را دنبال می کند.

به گفته شبکه تلویزیونی یاد شده، مغنیه در 25 سال گذشته، بیشترین آزار را به اسرائیل رساند، مسئول ایجاد زیربنای حزب الله بود، اداره جنگ نظامی علیه اسرائیل را بر عهده داشت و پس از مرگش، نه فقط به لقب شهید، بلکه به لقب مرد سال دست یافت.
 
داخلی  »  خبر  »  سياسی

احمدی نژاد مرد سال تلویزیون رژیم اسراییل شد

کد مطلب : 15331 8 مهر 1387 ساعت 16:53
منابع خبری رژیم اسراییل  اعلام کردند: در برنامه انتخاب شخصیت سال که معمولا هنگام آغاز سال عبری برگزار می شود، محمود احمدی نژاد، رئیس جمهوری ایران، به عنوان مرد سال انتخاب شد.

منابع یاد شده اعلام کردند، برنامه "استودیوی جمعه" شبکه دوم تلویزیون اسراییل، احمدی نژاد را مرد سال خواند و در مورد علل انتخاب وی گفت: او می خواهد واقعیت استراتژیک جدیدی را که از نظر ما احتمال آن وجود ندارد، ایجاد کند.

تلویزیون رژیم اسراییل افزود: احمدی نژاد در این مسیر، رئیس جمهوری سوریه را با خود همراه کرده، حزب الله را به بازوهایی تبدیل و از طریق آن، لبنان را نیروی خود کرده، حماس را به موقعیت پیشرفته ای در عرصه فلسطین رسانده، ایران را در عراق ناظر و حکم بین گروه های شیعه قرار داده و هم پیمانانی را حتی در آمریکای جنوبی تربیت می کند.

بنا بر اعلام این شبكه تلویزیونی، پیشرفت سریع در طرح هسته ای ایران، تحمل فشارهای بین المللی بدون آنکه سبب شود تحریم ها علیه ایران افزایش یابد، از عللی است که احمدی نژاد را مرد سال قرار می دهد.
 
تلويزيون رژيم صهيونيستي احمدي نژاد را به عنوان مرد سال انتخاب كرد
تهران ، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۰۸/۰۷/۸۷‬

سياسي. تلويزيون رژيم صهيونيستي. احمدي نژاد
منابع خبري رژيم صهيونيستي روز دوشنبه اعلام كردند، در برنامه انتخاب شخصيت سال كه معمولا هنگام آغاز سال عبري برگزار مي‌شود،محمود احمدي نژاد رييس جمهوري ايران به عنوان مرد سال انتخاب شد.

به گزارش ايرنا از بيروت، منابع ياد شده اعلام كردند كه برنامه استوديوي جمعه شبكه دوم تلويزيون اسراييل، احمدي نژاد را مرد سال خواند و در مورد دلايل انتخاب وي گفت: او مي‌خواهد واقعيت استراتژيك جديدي را كه از نظر ما احتمال آن وجود ندارد، ايجاد كند.

إle figaro

Ahmadinejad, un "cadeau" pour Israël

Source : AFP
20/08/2008 | Mise à jour : 09:58 |
Commentaires 6
.

Le président iranien Mahmoud Ahmadinejad est "le plus beau cadeau" pour Israël car il sert ses intérêts, affirme Efraïm Halevy, un ancien chef des services de renseignements israéliens, le Mossad dans des propos publiés aujourd'hui.

"Ahmadinejad est le plus beau cadeau que nous ayons pu obtenir. Il ne fait que nous servir", a indiqué Halevy dans une déclaration à la chaîne de télévision arabe al-Hurra, diffusée sur le site internet du quotidien Haaretz.

"Tous ses propos sont la preuve que l'Iran d'aujourd'hui est un Iran avec lequel nous ne pouvons pas vivre. Il (Ahmadinejad) unit le monde contre l'Iran", a-t-il ajouté.

"Nous n'aurions pas pu mener une meilleure opération au Mossad en vue de mettre un homme comme Ahmadinejad à la tête de l'Iran", a souligné l'ancien patron des services de renseignements israéliens.

http://www.lefigaro.fr/flash-actu/2008/08/20/01011-20080820FILWWW00284-ahmadinejad-un-cadeau-pour-israel.php

+ نوشته شده توسط سیاوش اوستا دکتر حسن عباسی در و ساعت |
هر چند در ايران و د